نویسنده :
سحر - ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
به پاس هرآنچه آورده ای برایم
به پاس یادگاران ات
که یادآوران باستانی این مشرقی پراندوه اند
به پاس هدیه ات از خورشید
دو شعاع بلند نور
به داغی دو دست پر گره
و هر آنچه را که لمس کرده ای به سرانگشتان
به پاس موج نگاه و غوطه های پیاپی
تعلیق و اندکی ... مکث
به پاس لحظه های شرم و تردید
و تزلزلی شاعروار
که در اندرون یاخته های به غارت رفته ام
به سُم تاخت تبی سرخ
قصیده ی ویرانی را
زیر گونه های شفق زده ام می سرود
از نوازش آن گمگشته ترین یافته
آن حقیقت ِگس ِمبهوت
در دوران ضربه های دو قلب
بر مدار صفر ِعشق
در سرخ ترین خونی که تو به مویرگ هام دوانیده ای
پشت پر ترافیک ترین خیابان های شهر
به پاس بوسه های دزدانه ات
در کوچه های بی پرسه ی پر خاطره
در مهتاب شبی تیره
و جوی آبی که چون عمر می رفت به زوال
بچگی های احساس
لاله
توپ
گنجشک
دیر وقت همپرسه گی ها
سرزنش های فراموشی
درد
خواهش
خاموشی
خانه
بستر
هم آغوشی
نهایت یک خواب آمیخته
آمیزشی آغشته به عشق
رؤیای سبز بی پایان
در غلتاغلت چمنزاران شکار
آهو
پلنگ
فرار
دوری
صبوری
و رنجش های بی گناه
از تجسم هایی نابگاه ...
به پاس صبر بی صبری ات
به بی صبری صبر هام
به پاس اندکی فاش گویی تو
از جنس دیدار امروز
آن راز آخرین عشق
آخرین قمار
میز شطرنج
سوته دلان
و اشک هایی که سرکشیدم شان با درد و اندکی لبخند
به پاس چشمانت
بازتاب ذات پر از تهی من
آن آینه های نشکن
آن دو نخل وحشی
از شهر خورشیدهای شیشه ای
وقت سقوط و افتادن بر کف مردمکان سیاه ات
در آفریقای نیل و نی شکر
پر از قهوه های خیس ِ تلخ
بگو
با من بگو
به پاس این عشق
به حرمت این عاشق
با واژه هایی از سرزمین مادری ات
و هر آنچه که باشد به اعجاز حنجره
که دوستم داری...
نویسنده :
سحر - ساعت ۳:۱٦ ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
قلعه ای می سازم
بر شن های ساحل
برافراشته و سپید
و شاهزاده های جوان دلداده
سوار بر اسبان خوش تراش
با خیال های آبی و ابر
می تازند به افق
موج گیجی بی خبر از تاول دست هام
می شوید قلعه را
و می برد تا ته هیچ
می سوزاندم تا آخرین شن
شوری اشک هام
و موج هایی که مرا به کام خواهند کشید
قلعه ای می سازم
با دست های پوسیده
از تکه های تنم
و هیچ نوازشی ، حتی سرد
پیکر عریانم را نخواهد بوسید
جز تیزی ِآرواره ی ماهی ها ...
نویسنده :
سحر - ساعت ٢:۳٠ ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
من به چشمان تو می اندیشم
و به آواز نگاه ات
که به آهنگ نفس های زمان می رقصید
تو در اندوه لطیف گل ها
مثل رنگ باران
آشنایی با خلقت برگ
همچو یک قاصدک نرم ز پرواز سپید
رفته ای تا ازل یک بوسه
پشت دروازه ی بی وزنی مرگ
تو عزیزی مثل یک خنده ی نوزاد به آوای پدر
مثل یک خواهش دیدار ، به دلتنگی یار
مثل یک عکس تماشایی
از باغچه ی سبز بهار
تو خود معنی عشقی که مرا می خواند
تا نهایت
تا اوج
تا ته هرچه کتاب
هرچه غزل
هرچه سراب
که در این یأس هنوز
من به چشمان تو می اندیشم
و به دستان بزرگ ات ، ای دوست !
که تو خواهی آمد
به امیدم سوگند ...
نویسنده :
سحر - ساعت ٩:۱٤ ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
گـُُُُُم می شوم
در پر ترافیک ترین خیابان ِخاطره
با اشک هایی که چیده ام شان
از علف های هرز غربت
وقتی که پنجره های خاکستری شهر
دلتنگ کبوتر است
پشت چراغ های قرمز و بوق های ممتد
می رسی به آینه های محدب
در پیچ کوچه های غروب
و پیدایم می کنی
کنج فصل چترهای باز
و پرواز ناگزیر دو بال
مرد فانوس به دست !
گرم می شوم
از تجسم شمعدانی ها
و خورشید به آغوش تو غبطه خواهد خورد...
نویسنده :
سحر - ساعت ٢:٤٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
به کدامین سوی این دریای بی پایان
به کدامین شهر خالی از انسان ... ؟!
وقتی که چون بادبانهای به طوفان دریده شده ی کشتی
آستین تنگ تو را سر انگشتان حیرت درید
و مرا خواب برد
و مرا آب برد
به سرزمین پری های دوباره ی تنها
و شهزاده های فراری از عشق
دخترک بی صدا را رعنایی اش چه بود ؟
وقتی که نمی دانستندش
و زبان بریده اش را
جادوگران زشت روی خوشخوان
لطیف ترین نغمه ها می سرودند
شهزاده ی مغروق را
چشمان پری حوضچه ی دلتنگی بود
و تنها ماهی های سرخ اشک می دانستند
که عشق را دروغزن ترین ِ زنان
به سخره خواهند گرفت
وقتی که نمی خواندندش
انتظار پری
چون آرزوهای خونین
در وصل ننگین کدامین دو لب جان داد ؟!
.
.
.
آیا جز نیلبکی چوبین
کسی راز سکوت را دریافت ...؟
و آنگاه که بر دریای به ساحل تف کرده ی حسرت
خرچنگ های پیر
لاشه ی کبود زیبایی را می جویدند
چشمان صبور چه کسی
پی حقیقتی دیر یافته و عریان می گشت؟
لمس نبض خیس ات
تلنگر بیداری بود
اگر سنگینی خواب هایت را
از دوش شکسته ی پریچه می گرفتی
شاید او هنوز...
.
.
.
شاهزاده ی اشک و لبخند های سرد...!
← صفحه بعد